شنبه 25 تیر‌ماه سال 1390

نیمه برات

درد پای پدر بدتر از آن بود که فکرش را می کرد.از روزی که از نخل افتاده بود پدر خانه نشین شده وتوان حرکت نداشت دوا ودکتر هم انگار فایده ای نمی کرد."بوا امروز نیمه براتن  هیچی تو خونه نداریم" .پدر فقط سرش را زیر چادر شب  پنهان کرد.چادر شب با هق هق خفته پدر آرام ارام می لرزید.

شاتو پریشان وپشیمان از  کلامی که گفته بود شانه لرزان پدر را بوسید واز اتاق بیرون آمد.

داس وزنبیل پدر گوشه حیاط بود.زنبیل پراز مورچه را چند بار به زمین زد تا مورچه ها ازآن جدا شوند. چادر ش را روی سرش انداخت و دو گوشه آن را به دور کمرش سفت  بست.از حیاط بیرون آمد.پدر صدای بسته شدن در را شنید چشمان اشک بار پدر به سمت بالا چرخید.

خدرو گله را از ولات بیرون می برد.گله جلو ومندال هم پشت سر.چهارتا میش شاتو هم توی گله بودند .یکیش هم اوسن بود.شاتو  مهربان صدایش می زد.

خودرا سریع به کوچه رساند تا از گردوخاک پای گله در امان بماند.

"خدایا هیچ سالی نبوده که ما نیمه برات نداشته باشیم .همیشه بوام از شهر چیزی  می خرید وروز عید خیر می کردیم" یادش آمد مادرش که زنده بود با چه وسواسی نقل وبیسکویت را درون زیرها (استکان ها) می چید  واو هم  دوان دوان آن ها را به در خانه مردم می برد .هر چه مادرش داد می زد ندو می ریزه اما او سرخوش تر از این بود که به  کلام مادر بماند.

این فکر خودش بود " خارک هم شیرینه خیلی هم خوبه به جای شیرینی وبیسکویت خارک می دیم"

جلوه گری درخت کبکاب از دور نمایان بود .از همه  نخل هایشان بلند تر بود.همیشه هم شکر خدا پرثمر.

به باغ که رسید یکسره به سراغ کبکاب رفت .به آن تکیه داد ونفس عمیقی کشید. پرونگ را دور کمر ودور تنگ نخل سفت کرد.داس را گوشه چادرش گذاشت وبه آرامی خودر ا بالا کشید ...یا علی ...  هربار که پاهایش را روی تاپول ها سفت می کرد  تنش را به تنگ نخل نزدیک می کرد وبا حرکت تنش پرونگ را هم بالا می کشید.

پنگ های خارک  به سمت زمین سرخم کرده بودند .پنگی که از همه پربارتر بود را نشان کرد .بسم الله گفت بریدن را شروع کرد.خش خش مرموزی اورا از بریدن بازداشت."شاید  صدای بادن " پنگ را برید وآن را روی زمین پرت کرد.به پایین که رسید پنگ را درون زنبیل گذاشت وآن را روی سرش قرار داد. "خدایا شکرت" . به سمت ولات حرکت کرد.دلش آرام نداشت . دلش می خواست آقا را ببیند وبا او درد دل کند  وسلامتی بابا یش را از خدا بخواهد. حتی یک روز با خودش نیت کرد که چهل شب یه چراغ فانوس روشن ببره در حسینیه .ولی بعد از نیت خودش پشیمون شد .آخه یه دختر که نمیتونه تو تاریکی اون هم چهل شب بره وچراغ روشن رو ببره دم حسینیه .توبه کرده بود  و از خدا بابت نیت نشدنیش طلب بخشش کرده بود.

"خدایا به حق امروز به حق صاحب الزمان دلم رو نشکن ...نبینم بوام دیگه گیریخ (گریه )کنه. خودت شفاش بده" خط  خیس اشک صورتش را به لرزش انداخت.

در سرا باز بود.فکرکرد شاید مشهدی غلوم به عیادت باباش اومده . صدا زد بوا بوا .روی سکنچه که رسید زنبیل را زمین گذاشت .گوشه پنگ را با دستش گرفت و آن را بلند کرد. بازصدای خش خش .مار با سرعت از گوشه زنبیل به سمت دیوار حرکت کرد. شاتو داد زد "یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان... خط نگاه شاتو اما به  مار نبود...پدر وسط در اتاق ایستاده بود

شهریور89