X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
چهارشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1390

شبی با قمر

از خن بیرون آمد.آسمان سینه ریزش را امشب کاملا جلا داده بود.مهتابی مهتابی.خمیازه ای کشید ودستانش را از دوطرف بدنش کش داد وسینه اش را قدری جلو.هرم شرجی وگرما به ریه هایش رسید.قبل از اینکه سرفه کند با مشت به آرامی دوبار به سینه اش کوبید وبه سمت طفر جهاز حرکت کرد.

کارضا توی طفر سکون را با بندی بسته بود و با رادیوی دو موجش ورمی رفت.

-چطوری کارضا.حالت خوبن .خووات (خوابت ) که نمی یا.

-نه عامو .تو سی چه نمی خوسی.

-نمی فهمم والله .چیشام گرم نویمو .هر جه ای دس او دس می شم خووم نمی آ.انگار خو جن وموبسم الله.

-ای پس مرگ هم خو هیچ جا درس(باضم دال ور) نمی گیره.یه کمی درسن ، دوارتی خراب ویمو.

-خو! مگه پی چه می گردی.

-هر شو (شب) ای موقیا( موقع ) یه موجین (موج) که ام کلثوم می نیسه (می ذاره).امشو گمم کردن سیش.

-مگه عربی هم می فهمی.

-په ! نپه ! چه .تو یادت  نمی آ.با مرحوم بوات که کویت بیدیم عربی کاملا یاد گرفته بیدم.

علی ، کارضا را با رادیویی که امشب سر سازگاری نداشت رها کرد وبه سمت سینه ی جهاز رفت.پشت به ماه ورو به سمت سافل حرکت می کردند. هیچ ستاره ای توی آسمان نبود.گویی همگی  به حرمت واحترام ماه چشمان خود را بسته بودند تا او بین آن ها رد شود.سطح جهاز لیز ولزج بود.با وجودی که بعد از جل (تور میگو) آخری ،خیلی هم ، آنجا را شسته بودند ولی باز هم لیز بود.آرام حرکت کرد وخود را به سینه جهاز کنار لنگر رساند.دستش را به لنگر گرفت ونشست.زنگ آهن ورطوبت به دستش نشست.دستش را به شلوارش کشید و آن را پاک کرد.

-امشو هم گذشت.یعنی ای خدا خوب نکرده نمی خوا صل (با ضم ص =صلح )کنه.دیگه چقد اوقات تهلی(تلخی).ای خو نه زندگین ! نگوتن(نکبتن).یادش افتاد به جمله ای که علی دی خسرو همیشه بهش می گفت:اگه مردم یه ملاسینه (حلب) نگوتی بارشو ان تو صدتا ملاسی بارتن. خنده اش گرفت.

جهاز به آرامی پیش می رفت .تا زمان کشیدن جل بعدی حدودا یک ساعتی مانده بود .دل ودماغ نداشت.بلندشد ودوباره  به سمت کارضا به راه افتاد.رادیو این بار نوایی را به کارضا هدیه داده بود که سر  او را اوج وفرود صدایش به حرکت واداشته بود.

-خیلی کیفت کوکن.

-دوارتی امه(آمد).نوامیله یه چی گوش هادیم.

با بی میلی دعوتش کرد بشینه.:بیو بشین  گوش کو چه می خونه.

هذه الدنیا...

-اصلا میشناسیش.

-اگه نمی شناختمش هم از روز ی که اومدم بات دریا دیگه می شناسمش.

کارضا رادیو را جابجا کرد ، پایش را دراز کرد وآهی کشید.

-تو دیگه سی چه آه می کشی.

کارضا نگاهی به علی انداخت ودوباره سرش را به سمت رادیو چرخاند.

-عامو می رفتی یه کاردیگه .دریه (دریا) کارتو نیس.سختن .خصوصا تو که تازه زنت واسدن.

علی شانه هایش را بالا انداخت ،پوزخندی زد وگفت :زن!

کارضا نشنید.

-مو به نظرم تو باید بیشی نیروگاه یا نه، یه تاکسی بخر ریش (رویش) کارکو.بهترن!

علی همانجا کنار سکون دراز کشید.

"هذه الدنیا لیال انت فیه القمروا" هذه ..

-عاموکارضا ! ای چه می گو!

-کی

-همی که می خونه

-هان ! می گو که د نیا مثه شون(شب است) که تو توش مثه ماه هسی.

-کاشکی قمر موهم تو (درون ) دلم روشن ویمی.کاشکی قمرمو هم می امه (می آمد) خونه.آخه سی چه  قهری!

-چه میگی  شی خوت .

علی جا خورد فکرکرد با خودش خرفی زده که کارضا شنیده .

-هیچی عامو کارضا .هی گوش می کنم.

هذه الدنیا کتاب انت فیه ...

-عامو کارضا می گما! چطو ویمو آدم  دل زنش دس بیاره. یعنی که زنش خیلی دوسش بو سیت(خیلی دوست داشته باشه).البته همی جوری میگما .نه که مو تازه عروسیم کردن بهتره بیشتر بفهمم.

-زن ُعامو مثه ای رادیوی مون(من است).اگه موجاش درس کنی بات خوبن .سیت می خونه وبات خوبن.اگه همیشه بگردی وپیچاش ری (روی) جایی هنیسی که صافن خو معلومن از صداش کیف می کنی.والا اگه موجاش تنظیم نبو (نباشه)صداش غر غرو ویمو.و اذیتت می کو.

-چه میگی تو.اینا هم ام کلثوم تو همی شعرکو که می خونه می گو.

-نه عامو .تو باید بفهمی کی باید موجاش تنظیم کنی.مخلص کلام اینن که بفهمی هرچی باید سرجاش وسر موقع خش(خودش) باشه.یه چی دیگه هم سیت می گم  اما بین خومون باشه ها بعضی وقتا هم باید قربون صدقش بری .والی(بگذاری) تا یه کمی او هم غر بزه(بزنه).

-عامو کارضا تو جای بوای مونی(منی) زنم چن روزین که قهرش کردن رفتن خونه بواش.

"انت یا قبله روحی..

-دوارتی می گم باید بفهمی که همیشه رادیوت صاف باشه تا صداش درست بفهمی.چه می فهمم باید باطری نو بخری   هل (طرف )رادیوت هم درس باشه...

-راس آوین .جلدی .باید جل بکشیم بالا.صدای ناخدا بود که بقیه جاشو ها را بیدار می کرد.

صبح که رسید ند اسکله ولات علی سریع رفت خونه ، دوش گرفت لباس های نواش را پوشید وبه سمت خونه  پدر قمر راه افتاد. 

تهران -زمستان ۱۳۶۸

شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1390

ماه رمضان

از عصر همه انگار منتظر چیزی بودند.آفتاب که رفت خیلی از مردان وپسران جوان رفته بودند بالا ی پشت بام .بابام هم رفته بود .دوست داشتم من را هم ببرد .

-نه بوا الان می آم دومن.

روبه سمت قبله ، صاف صاف نه  یه خورده هم به سمت  شمال  ایستاده بودند و روبرویشان را نگاه می کردند.عامو غلومرضا هم بود .عامو حسین هم. مشهدی عوض هم بالا رفته بود.

-دی مگه چه خبرن.

- می خوان ببینن ماه امشو در می آد یا نه.

-سی چه !

-اونا ! اونا ! ماه!

جواب  مادرم در صدای صلوات  رو به دریا ماندگان گم شد.من هم صلوات فرستادم  اما نه ماه را دیدم ونه پاسخم را گرفته بودم.

 اذان که تمام شد پدرم نمازش را شروع  کرد.مثل همیشه باز هم موقع سجده روی دوشش رفتم ومثل همیشه او هم سجده اش را طولانی کرد. بلند که می شد آرام از کمرش جدایم می کرد.وباز هم دوباره.دوست داشتم  خیلی بار سرش را روی مهر بگذارد.

-دی برو ول (آن طرف) .

الله اکبر بلند بابا نمی دانم  جواب مادرم بود که رهایش کن یا تشر به من.اما هرچه بود نمی توانست مرا  از این خوشی  به دور بدارد.

شام را خوردیم.اما توی سفره ی امشب برنج نبود.

بعد از شام پدر که بلند شد برود بیرون گفتم:بوا بیام.

انتظارم نه گفتنش بود.مثل وقتایی که  من را نمی برد.اما این دفعه نه نگفت.نگاهش می گفت: بلند شو بریم.

-دی خلیل لباساش عوض کن تا بریم.

لباس هایم را تنم کرد .چه بوی خوشی می داد.

شاید پدرم هم می دانست که اگر از پله های مهتابی بیام پایین ، لباس هایم کثیف می شود.از روی مهتابی بغلم کرد.عرق شانه هایش صورتم را خیس کرد.سرم را چرخاندم وبه شانه دیگرش  تکیه دادم. لنگوته اش روه همان دوشش بود.صورتم را بهش کشیدم.

-بوا کیا (با ضم کاف) می ریم.

-حسینیه.

-حالا خو، شون(شب است).

-می شیم مقابله بوا.صوا(فردا) ماه رمضونن.

-خو صوا ماه رمضونن ، حالا سی چه می ریم.

-می ریم قرآن بخونیم.

رسیدیم ودیگر مجالی برای پرسیدن نبود.

چهارتا چراغ پمپی که دوتای آن را به چندلی بسته بودند فضای حیاط حسینیه را روشن کرده بود. حیاط از حدود یکی دومتر جلوتر از در ورودی فرش شده بود.قالی ها را کنارهم چیده بودند جایی دوقالی کوچکتر را کنار یک قالی بزرگ قرار داده بودند وقسمتی را هم با فرش هایی  زیلو مانند پوشانده بودند.دمپایی ها را همان کنار در می گذاشتند.روبروی در حسینیه بغل حصار میله ای  همانجا که یه روز سر یوسف خادا(خداداد) بین میله هایش گیر کرده بود ومشهدی غلوم با چه زحمتی سرش را از بین میله ها در آورده بود، یه میز کوچکی بود که روش یه پارچه سبز رنگی بود، جلوش هم یه قرآن بزرگی روی جا قرآنی-یه چیز قشنگی بهش می گفتن ،رل ، رحد یا شاید هم رد-رحل- بود.هیرون حیاط چسبیده به دیوار مشهدی حبیب ، کواد(با ضم کاف وتشدید واو) حوض ، مشهدی غلوم زغال های  تازه گر گرفته اش را توی منقل  مرتب می کرد. یه کتری بزرگ آب را گذاشته بودوسط منقل وزغال ها را دور آن می چید.خادا(خداداد) استکان ها را کنار هم توی سینی می چید. حدودا ده تا نه خیلی قلیون هم کنارش بود.

محمد عامو غلوم هم داشت یخ ها را از توی یخدون در می آورد و  می شکست.تشنه ام شد .بابام رفته بود توی حسینیه .رفتم دنبالش .-بوا او ( آب ) می خوام.

حیاط کم کم پر می شد.نمی دانستم کجا باید بنشینم. پدرم مرتب در رفت وآمد بود.به ستونی تکیه دادم.نور چراغ پمپی چشمام را اذیت می کرد.چشمام را بستم...

اللهم صل علی محمد وآل محمد . چشمانم را که باز کردم سرم روی پای بابام بود. مقابله شروع شده بود.