دوشنبه 5 دی‌ماه سال 1390

لیمر

نگاه تند ناخداهم  او را  از تنهایی خود جدا نکرد.یک ساعتی می شد که سینه جهاز نشسته بود وکسی را به خلوتش راه نمی داد. امروز روز دوم بود که توی مطاف گیر افتاده بودند.موج وباد امان از لنج وجاشوان برده بود.

لنج شهان(پر) بار بود.سنگینی نگله ها آن  را تا نیمه توی آب فرو برده بود.آفتاب که از سیاهی ابرها به جان آمده بود خود را به آب انداخت وخونش را به آسمان پاشید.ستون هایی از ابرهای سیاه  آسمان را روی دریا نگاه داشته بودند. نیزه های مانده از نور رخ تاریک  آسمان را زخمی می کرد.

علی دستانش را از زیر بغلش بیرون کشیدو جلوی دماغش گرفت تا سووم (soom) پسین دریا بیش از این آزارش ندهد...

خورشید خاکستر کلک را زیر نخل زینی خالی کرد و کلک را پایین سکنچه و توی سه کنج پله قرار داد.مقداری زغال روی آن ریخت ونفت پاشید وکبریت کشید.روشن که شد یک قوطی حلبی کوچک را روی زغال ها گذاشت تا خاموش نشود.صدای اذان که بلند شد رویش را به قبله کرد وآهی کشید.سرش را به آسمان بلند کرد .سوز سرما روی سفیدی گردنش نشست.تنش لرزید. چشمانش تر شد.:خدایا  خوت کمک کن بیان دیگه.امسال لیمر چقد طولانین .

زغال ها تقریبا گر گرفته بودند ودودی نداشتند.کلک را بلند کرد وتوی اتاق رفت.هرم آتش صورت یخ کرده اش را گرم کرد.مادرش جانماز را پهن کرده ومنتظر بود اذان تمام شود ونمازش را بخواند.

دی! خورشید تسکباب (قندان یا شکردان ) شکری هم پرکن . کم کم میان دیگه.

با بی میلی ظرف شکر را برداشت و از توی سطل مقداری شکر برداشت وتوی قندان ریخت.

-می خوام نیان....

نشست ودوزانویش را بالا آورد وبه سینه اش چسباند وآرنجش را روی زانوانش گذاشت.دستش چکنه شده بود اما بی حال تر از این بود که آن را بشوید.

-خدا مگه زورن. آخه  سی چه همش حرف اینا.مگه مو آدم نیستم.والله نمی خوامش .دلم ریش(روش) نمی کشه.

 چشمانش به اشک نشسته بود. اشک هایش را که پاک کرد صورتش شیرین شد.

-امرو دو روزن که تیفون در گرفتن. به نظرم خدابخواد باد که افتاد دیگه علی اینا پیداشون بشه.خیلی وقتن که رفتن.

یادش اومد یکی دو روز قبل از اینکه علی بره سر ، صبح که از سر چه (چاه) شیرین برمی گشت علی بازهم  مثل همیشه  به انتظار دیدنش  توی کوچه نشسته بود.

-         رنگ  پاتلونش (شلوارش ) کلون (آبی )  بی ویه پیرهن منتی گل(مارک لباس) سوزی هم تنش بی.

اون روز علی گفته بود که می خواد بره کویت .بعد گفته بود که چه چیزی دوست داره براش بیاره.خورشید از خجالت ساکت مانده  بود .اما علی گفته بود که :یه جومه (لباس) قشنگی خدابخواد برات میارم.

تشر مادر افکارش را  گم کرد.:چتن مثه آزاری ها نشستی راساب(rasab بلند شو) نمازت بخون الان میان.

-سرش را از روی زانوانش برداشت: دی ! بخدا نمی تنم .آخه سی چه زور میگین .نمی خوام باش عروسی کنم.

- خجالت بکش .ای بچی عاموتن غریبه خو نیس. هم پیل داره هم خونه .مگه دیگه چه می خوی.

-خورشید که انگار تازه درد دلش باز شده بود گفت: دی تورا به آقای جابر ! تورا به آقای امام حسن ! قبول نکن .مو نمی خوام زن حسنو بشم.اگه خوب بید خو زن اولش می موند وطلاقش نمی داد .

چشمان مادر هم خیس خیس شده بود.خورشید خود را در بغل مادرش انداخت.شانه های لرزان مادر به مانند همیشه تنها تکیه گاهش بود.مادر دستی به سر خورشید کشید وگفت :دی پرووی(parvoy) نی . مگه نگفتن هرچی تو بگی او قبول می کنه.مگه دیش (مادرش) زبیده نگفت که خورشید مثل چیشامن و مثل دخترم دوسش دارم.

خورشید سرش را از شانه مادر جدا کرد ،چشمانش را به زمین دوخت وگفت:دی راسش بگم تو خوت هم می فهمی ، دلم یه جای دیگن .ع...

مادر که می دانست دخترش چه می خواهد ، حرفش را برید :علی ! علی ! دی والله زشتن حرف درمیارن مردم. صوا(فردا)جواب عاموت چه بدم جواب زن عاموت چه بدم.بگم دختم (دخترم) یکی دیگه می خواست .بگم دختم از حسن شما بدش می اومد. حالا برو صورتت بشور.برو دی جون .قربون چیشات بگردم.دردو بلا ازت دیر بشه ایشاالله.

مادر بدون اینکه بخواهد عکس العمل خورشید را ببیند برگشت ورفت توی حیاط...

نمی دانست تنش  از سوز سرما می لرزد یا تب ولرز کرده بود.دستش را به زانویش گرفت وآرام بلند شد.دندانهایش مدام به هم می خورد.سرما  به عمق جانش نشسته بود.سید که کنار ناخدا توی قماره نشسته بود  وقتی دید علی انگار نای حرکت ندارد خودش  را سریع به او رساند.:چتن عامو .با خوت چه می کنی .سی کو چه سر خوت اوردی.

علی که انگار دریا زده ها تعادلش را از دست داده بود تنش  را به سید تکیه داد وبریده بریده گفت سید !سید !چشام نمی بینه .تنم می دروشه .خدر وعباس هم به کمک سید اومدند.آرام اورا به خن بردند.

سرش دور می خورد چشمانش می سوخت.درونش آشوب بود واحساس دل بهم خوردگی می کرد.

سید روبه خدر کرد وگفت:عامو یه کم او(آب) بیار تا بزنیم صورتش.حالش خیلی بدن.

عباس گفت :ای خو چیزیش نبی ، مگه چه شد یه باره.

خدر آب که آورد دستش را خیس کرد وبه صورت علی کشید.داغ داغ بود.چهار قل خواند وبه صورت علی فوت کرد.

-صندوقم صندوقم .لباسا داخلشن. حلوای مسقطی هم توشن. اینا مال خورشیدن .مال خورشیدن. دست نزنینا.خورشید ! خورشید! سرت درد می گیره ،ملاسی سنگینن ! سیت لباس می یارم.باد لیمرن.سی دیم می گم خوش لباسا بیاره دم خونتون.خوم میارم.او(آب ) می خوام...

ناخدا  هم اومده بود توی خن.چشن ای .چه میگه سید!

-والله می بینی که .حالش خیلی بدن.

-یه دارو دوایی نمی تونی تو هم کنی بدیش بخوره.

-چیزی ندارم.

-دی ! امشو سردن.سردمن .سید ! سوغاتا مال خورشیدن .بادن.الان تو چه شیرین بادن. خورشید !خورشید !

خور..

-کف که از دهانش خارج شد پهنای صورتش را پرکرد.عباس وخدر دستپاچه شدند .ناخدا سریع رفت بالا توی قماره.سید با تکه پارچه ای صورت علی را تمیز کرد.نفسش به سختی بالا می آمد.بسم الله الرحمن الرحیم.

دست وپاهای علی شروع به لرزش کردند وبی اختیار تکان می خوردند .تنش مانند قایقی مانده در موج بالا وپایین می رفت.

سید داد زد :جلدی دوتا پاش رو بگیرین.الان می مرگه  ای خو .پناه برخدا.بقیه جاشو ها هم با  سرو صدای داخل خن به پایین آمده بودند.چشمان علی داشت رنگ می باخت.جملات نامفهومی را ادا می کرد .  

 

...

خورشید آرام آرام شولای شب را در هم پیچید.دریا آرامش یافته بود.جهاز تکانهای دیروز را نداشت .پاره های ابر از روی مطاف دور می شدند.ناخدا سرش را از روی بالش بلند کرد.عباس ! عباسو !بلند شین یالا .

همه روی خن بودند اما سید هنوز توی خن  مانده بود.صدای تلاوت قرآن سید قطع نمی شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:18