X
تبلیغات
زولا
شنبه 31 تیر‌ماه سال 1391

غریبه

- آقا ...عامو ! گرما یه طرف ، ای پس مرگ "بهمن " هم خو لار آدم کل کل می کو.

صورت آفتاب خورده وسیاه شده اش را به تمامی درون دول پر از آب فرو برد وتا جایی که نفس داشت به همان حال ماند.

کفش وجورابش  را کند و پاچه ی شلوارش را بالا کشید. جای نوک بهمن تا بالای قوزک پایش پیدا بود. دستش را به درون دول آب فرو برد ، مشتی آب به پاهایش پاشید ، سوزش پایش التیامی نداشت ، کل آب دول را روی پاهایش خالی کرد.نیم خیز شد وکیفش را که در مسیر آب بود جابجا کرد.

همانجا به نخلی که سایه اش خیلی از خودش کوتاه تر شده بود تکیه داد .روبروی سلارهایی که آب ، تن ترک خورده ی آنها را به هم می پیوست.دستانش را از دوطرف رها کرد.پهنای شانه اش ، اندازه ای بود که  نخل را بگیرد.نفسی کشید .بوی شرجی وهندوانه های رسیده ونارس را درون ریه هایش کشید.پیش چشمانش نه چندان دور دریا بود.لنج ها در پی روزی صاحبانشان در یک خط مستقیم به سمت شمال وبعضی هم به سمت جنوب در حرکت بودند.یادش آمد باید فصل میگو باشد. یادش نمی آمد که چند وقت می شد که دریای ولات را ندیده بود دلش برای شوری آب ، سنگ ها وچورهایش تنگ شده بود.از اون شب  که  رها کرده بود سالهای زیادی گذشته بود.

تنش لرزید ،  نسیم ، تن عرق نشسته اش را به لرزه انداخته بود . 

پوشال تاپول ها وسط سر عرق کرده اش را که کاملا بی مو شده بود آزار می داد.نای جدا کردن خود از تنگ نخل را نداشت.

سرش را به سمت چپ متمایل کرد.هلیله بود.دیار پدریش .

دوباره پرسید :راسی گفتی بچه ی کی هسی ، اسم بوات چنن.

بیل را کنار سلار رها کرد و به طرفش برگشت :گفتم خو عامو مو بچی مشهدی حسین هسم.اسمم رجبن

ذهنش یاری نمی کرد که آیا تولد رجب در ولات بوده است یا نه.

-بوات حالش خوبه.

-الحمدلله.راسی عامو تو خو مثه ما حرف می زنی اما (با ضم الف) قیافت مثه ما نی .از کجا می یای.

-آب ... او  داری یا نه .خیلی تشنه م .

رجب رفت سر چاه وبندی را بالا کشید .قمقمه ای به ته بند وصل بود که برای خنک ماندن بعد از هر بار نوشیدن آب دوبار ه به درون چاه می انداختش.

با ولع زیاد آب را نوشید .

-من ... مو  اسدم ... مال همین جا ولی ...

سوزشی در دماغش پیچید واشک بر چشمانش نشست.

-خیلی وقتن دور از ولاتم.

-تو اسدی ! ... 

حرف رجب در هق هق اسد گم شد.

پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

صبح تنهایی

آخرین خبر این بود که تا مطاف رسیده اند ..دی عبدو از روی نگه (با فتح نون و تشدید گاف) سمت عالی را نگاه می کرد.اما اثری از لنج  پیدا نبود. بیست روز ی می شد که  خداکرم ،شوهر دی عبدو با جهاز مشهدی صفر عازم کویت شده بود.همین دیروز بود که جهاز حاج عبدالله که با جهاز مشهدی صفر در یک روز عازم سفر شده بودند به بندرگاه رسیده بود.هم اونها خبرداده بودند که مشهدی صفر اینا جهازشون تو مطاف خراب شده. آفتاب به نیمه آسمان بندرگاه رسیده بود. اضطراب وگرما ونور خورشید جسم و جانش را می آزرد.قصد باز گشت کرد.هر چند قدم که برمی داشت بر می گشت وپشت سرش را نگاه می کرد.اما فقط آب بود و آبی.

 در راه از دکان عبدالرضا کمی پرپین خرید و به سمت کپرا راه افتاد. کپر آن ها نزدیک امامزاده و شمال پاسگاه بود.نزدیک که شد صدای  گریه عبدو را شنید که از گرما وگرسنگی  گریه می کرد. یک ماهی بود که ناخواسته دنیای کوچک مادری را رها کرده و به دنیای دیگر پای گذاشته بود. قدم هایش را تند تر کرد به کپر رسید .فامو دختر بزرگ خداکرم ،عبدو را روی پایش گذاشته بود وتکان می داد.  صورت سیه چرده عبدو را خط باریکی از اشک ورنگ  سرمه سیاه  تر کرده بود.نشست وپیراهنش را بالا زد .از بس که تند دویده بود مقداری شیر پیراهنش را چکنه کرده بود.سینه اش را توی دهان عبدو گذاشت.  عبدو آرام شده بود.هر بار که عبدو مک می زد سوزش  خوشایندی تن دی ماشو را آرام ، می لرزاند. دستی روی موهای سیاه عبدو کشید.روزی که خداکرم عازم سفر کویت بود گفته بود که :گلال عبدو را خدابه خواد توی آقای جابر می چینیم ونون وحلوا خیرات می کنیم. بعدش هم توی بند تفنگ ردش می کنیم تا بزرگ که شد آدم رشید ونترس وزرنگی بشه.

چشمان عبدو آرام آرام بسته می شد.مادر سینه اش را از دهان عبدو بیرون آورد. اما عبدو هنوز گرسنه بود .مادر سینه دیگرش را به عبدو سپرد وتن خود را به تنگ (با ضم ت )کپر تکیه داد... عبدو را روی توی مختک گذاشت وغذا را آماده کرد.کشک  ،ماسو،خرما و نان همه آنچه بود که تویزه آنان را برکت  می داد.

... به نظرم بندی یا چیزی توی پنکه ی جهاز گیر کردن.صدای مشهدی صفر بود که می خواست فردی به زیر آب رفته و بند را از دور پنکه باز کند.مثل همیشه خداکرم که نفسش از همه بیشتر بود کاردی برداشت ودرون آب پرید.نفسش را حبس کرد وبه زیر آب رفت.تور با بندهایش پنکه را کاملا درون خود گیر انداخته بود.تا آنجا که نفسش یاری می کرد بند ها را می برید و نفسی روی آب تازه می کرد ودوباره.این بار که روی آب آمد گفت:بعد موتورکو چالو کنین بینیم حرکت می کنه یا نه... چشمان مطاف اما گویی طعمه دیگری یافته بود.آب یکباره به خود پیچید وسرعت گرفت .مشهدی صفر طبق قرار از توی خن  موتور را روشن کرد...صدای موتور به آرامی هرروز نبود . از خداکرم هم خبری نبود لنج در تلاطم بود .جاشوها از سینه وطفر وبغل های جهاز خداکرم را صدا می کردند.موتور خاموش شد وچند لحظه بعد آب هم خسته از چرخش ناخوشایند خود آرام گرفت...

...صدای سرفه های عبدو مادر را ازجای پراند ،خروسی آوازی ناتمام سرداد ."بوی بسم الله " روز داشت تمام می شد.ستاره ها خود را از بین پیش های کپر به دی عبدو نشان می دادند.بند مختک را گرفت وآرام آرام تکان داد ،اما عبدو انگار آرامش را گم کرده بود.

آفتاب آرام تر ازهمیشه چشمان خودرا به روی بندرگاه گشود.دی عبدو ایستاد. جهاز نزدیک اسکله بود. همه روی خن بودند .اما نه انگار هیچکس  توی جهاز نبود .خود را جابجا کرد ولی انگار بابای عبدو پیدایش نبود...

موج ها نیز همراه با لیک لیک دی عبدو سر به سنگ می کوفتند.عبدو بی بابا شده بود.

مهر89

سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1391

بهانه ای برای دوباره آمدن-نیمه برات-

درد پای پدر بدتر از آن بود که فکرش را می کرد.از روزی که از نخل افتاده بود پدر خانه نشین شده وتوان حرکت نداشت دوا ودکتر هم انگار فایده ای نمی کرد."بوا امروز نیمه براتن  هیچی تو خونه نداریم" .پدر فقط سرش را زیر چادر شب  پنهان کرد.چادر شب با هق هق خفته پدر آرام ارام می لرزید.

شاتو پریشان وپشیمان از  کلامی که گفته بود شانه لرزان پدر را بوسید واز اتاق بیرون آمد.

داس وزنبیل پدر گوشه حیاط بود.زنبیل پراز مورچه را چند بار به زمین زد تا مورچه ها ازآن جدا شوند. چادر ش را روی سرش انداخت و دو گوشه آن را به دور کمرش سفت  بست.از حیاط بیرون آمد.پدر صدای بسته شدن در را شنید چشمان اشک بار پدر به سمت بالا چرخید.

خدرو گله را از ولات بیرون می برد.گله جلو ومندال هم پشت سر.چهارتا میش شاتو هم توی گله بودند .یکیش هم اوسن بود.شاتو  مهربان صدایش می زد.

خودرا سریع به کوچه رساند تا از گردوخاک پای گله در امان بماند.

"خدایا هیچ سالی نبوده که ما نیمه برات نداشته باشیم .همیشه بوام از شهر چیزی  می خرید وروز عید خیر می کردیم" یادش آمد مادرش که زنده بود با چه وسواسی نقل وبیسکویت را درون زیرها (استکان ها) می چید  واو هم  دوان دوان آن ها را به در خانه مردم می برد .هر چه مادرش داد می زد ندو می ریزه اما او سرخوش تر از این بود که به  کلام مادر بماند.

این فکر خودش بود " خارک هم شیرینه خیلی هم خوبه به جای شیرینی وبیسکویت خارک می دیم"

جلوه گری درخت کبکاب از دور نمایان بود .از همه  نخل هایشان بلند تر بود.همیشه هم شکر خدا پرثمر.

به باغ که رسید یکسره به سراغ کبکاب رفت .به آن تکیه داد ونفس عمیقی کشید. پرونگ را دور کمر ودور تنگ نخل سفت کرد.داس را گوشه چادرش گذاشت وبه آرامی خودر ا بالا کشید ...یا علی ...  هربار که پاهایش را روی تاپول ها سفت می کرد  تنش را به تنگ نخل نزدیک می کرد وبا حرکت تنش پرونگ را هم بالا می کشید.

پنگ های خارک  به سمت زمین سرخم کرده بودند .پنگی که از همه پربارتر بود را نشان کرد .بسم الله گفت بریدن را شروع کرد.خش خش مرموزی اورا از بریدن بازداشت."شاید  صدای بادن " پنگ را برید وآن را روی زمین پرت کرد.به پایین که رسید پنگ را درون زنبیل گذاشت وآن را روی سرش قرار داد. "خدایا شکرت" . به سمت ولات حرکت کرد.دلش آرام نداشت . دلش می خواست آقا را ببیند وبا او درد دل کند  وسلامتی بابا یش را از خدا بخواهد. حتی یک روز با خودش نیت کرد که چهل شب یه چراغ فانوس روشن ببره در حسینیه .ولی بعد از نیت خودش پشیمون شد .آخه یه دختر که نمیتونه تو تاریکی اون هم چهل شب بره وچراغ روشن رو ببره دم حسینیه .توبه کرده بود  و از خدا بابت نیت نشدنیش طلب بخشش کرده بود.

"خدایا به حق امروز به حق صاحب الزمان دلم رو نشکن ...نبینم بوام دیگه گیریخ (گریه )کنه. خودت شفاش بده" خط  خیس اشک صورتش را به لرزش انداخت.

در سرا باز بود.فکرکرد شاید مشهدی غلوم به عیادت باباش اومده . صدا زد بوا بوا .روی سکنچه که رسید زنبیل را زمین گذاشت .گوشه پنگ را با دستش گرفت و آن را بلند کرد. بازصدای خش خش .مار با سرعت از گوشه زنبیل به سمت دیوار حرکت کرد. شاتو داد زد "یا صاحب الزمان یا صاحب الزمان... خط نگاه شاتو اما به  مار نبود...پدر وسط در اتاق ایستاده بود

شهریور89