پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1391

صبح تنهایی

آخرین خبر این بود که تا مطاف رسیده اند ..دی عبدو از روی نگه (با فتح نون و تشدید گاف) سمت عالی را نگاه می کرد.اما اثری از لنج  پیدا نبود. بیست روز ی می شد که  خداکرم ،شوهر دی عبدو با جهاز مشهدی صفر عازم کویت شده بود.همین دیروز بود که جهاز حاج عبدالله که با جهاز مشهدی صفر در یک روز عازم سفر شده بودند به بندرگاه رسیده بود.هم اونها خبرداده بودند که مشهدی صفر اینا جهازشون تو مطاف خراب شده. آفتاب به نیمه آسمان بندرگاه رسیده بود. اضطراب وگرما ونور خورشید جسم و جانش را می آزرد.قصد باز گشت کرد.هر چند قدم که برمی داشت بر می گشت وپشت سرش را نگاه می کرد.اما فقط آب بود و آبی.

 در راه از دکان عبدالرضا کمی پرپین خرید و به سمت کپرا راه افتاد. کپر آن ها نزدیک امامزاده و شمال پاسگاه بود.نزدیک که شد صدای  گریه عبدو را شنید که از گرما وگرسنگی  گریه می کرد. یک ماهی بود که ناخواسته دنیای کوچک مادری را رها کرده و به دنیای دیگر پای گذاشته بود. قدم هایش را تند تر کرد به کپر رسید .فامو دختر بزرگ خداکرم ،عبدو را روی پایش گذاشته بود وتکان می داد.  صورت سیه چرده عبدو را خط باریکی از اشک ورنگ  سرمه سیاه  تر کرده بود.نشست وپیراهنش را بالا زد .از بس که تند دویده بود مقداری شیر پیراهنش را چکنه کرده بود.سینه اش را توی دهان عبدو گذاشت.  عبدو آرام شده بود.هر بار که عبدو مک می زد سوزش  خوشایندی تن دی ماشو را آرام ، می لرزاند. دستی روی موهای سیاه عبدو کشید.روزی که خداکرم عازم سفر کویت بود گفته بود که :گلال عبدو را خدابه خواد توی آقای جابر می چینیم ونون وحلوا خیرات می کنیم. بعدش هم توی بند تفنگ ردش می کنیم تا بزرگ که شد آدم رشید ونترس وزرنگی بشه.

چشمان عبدو آرام آرام بسته می شد.مادر سینه اش را از دهان عبدو بیرون آورد. اما عبدو هنوز گرسنه بود .مادر سینه دیگرش را به عبدو سپرد وتن خود را به تنگ (با ضم ت )کپر تکیه داد... عبدو را روی توی مختک گذاشت وغذا را آماده کرد.کشک  ،ماسو،خرما و نان همه آنچه بود که تویزه آنان را برکت  می داد.

... به نظرم بندی یا چیزی توی پنکه ی جهاز گیر کردن.صدای مشهدی صفر بود که می خواست فردی به زیر آب رفته و بند را از دور پنکه باز کند.مثل همیشه خداکرم که نفسش از همه بیشتر بود کاردی برداشت ودرون آب پرید.نفسش را حبس کرد وبه زیر آب رفت.تور با بندهایش پنکه را کاملا درون خود گیر انداخته بود.تا آنجا که نفسش یاری می کرد بند ها را می برید و نفسی روی آب تازه می کرد ودوباره.این بار که روی آب آمد گفت:بعد موتورکو چالو کنین بینیم حرکت می کنه یا نه... چشمان مطاف اما گویی طعمه دیگری یافته بود.آب یکباره به خود پیچید وسرعت گرفت .مشهدی صفر طبق قرار از توی خن  موتور را روشن کرد...صدای موتور به آرامی هرروز نبود . از خداکرم هم خبری نبود لنج در تلاطم بود .جاشوها از سینه وطفر وبغل های جهاز خداکرم را صدا می کردند.موتور خاموش شد وچند لحظه بعد آب هم خسته از چرخش ناخوشایند خود آرام گرفت...

...صدای سرفه های عبدو مادر را ازجای پراند ،خروسی آوازی ناتمام سرداد ."بوی بسم الله " روز داشت تمام می شد.ستاره ها خود را از بین پیش های کپر به دی عبدو نشان می دادند.بند مختک را گرفت وآرام آرام تکان داد ،اما عبدو انگار آرامش را گم کرده بود.

آفتاب آرام تر ازهمیشه چشمان خودرا به روی بندرگاه گشود.دی عبدو ایستاد. جهاز نزدیک اسکله بود. همه روی خن بودند .اما نه انگار هیچکس  توی جهاز نبود .خود را جابجا کرد ولی انگار بابای عبدو پیدایش نبود...

موج ها نیز همراه با لیک لیک دی عبدو سر به سنگ می کوفتند.عبدو بی بابا شده بود.

مهر89