سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1393

چشم

سینی کوچکتر از آن بود که به تمامی زیر هندوانه بنشیند.چاقو که از پهنای هندوانه بیرون آمد  رد سرخی را به همراه خود بر روی زیلو پخش کرد.

عامو محد این بار چاقو را عمودی از گوشه ی هندوانه  جایی که مرز سفیدی وسرخی بود فرو کرد وبا دقت تمام دور آن را برید وسپس درون آن را هم از دو جهت برش داد ومکعب های کوچکی را برای برداشتن آماده کرد.

عامو محد درست از وسط هندونه تکه ای را کند وتخمه هایش را درآورد وبه سمت دهان  فرزندش برد.دی ابریم قبل از رسیدن دست عامو به دهان فرزند با گوشه مینارش دور دهان جگر گوشه اش را خشک وپاک کرد.عامو محد دست راستش که زخم روزگار اثر خود را برآن گذاشته بود به زیر تن فرزند برد واو را مقداری بالا کشید.وبا دست دیگر تکه ای هندوانه در دهان فرزند گذاشت.

لثه اش را که فشار داد آب از دوطرف لبش بیرون ریخت.

-دی بخور شیرینن .قربون چیشات بگردم.

دی ابریم باز هم اینبار با دستمالی که به لباس فرزند سنجاق کرده بود لبهایش را خشک کرد.عامو محد فرزند را آرام روی پتو خواباند.

چشمان فرزند شیرین شده بود مثل وقتی که پدر او را کول می کرد وبه دریا می برد وبرایش شروه می خواند...