X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1393

یاد ایام -تقدیم به دوست تازه باز یافته ام علیرضا آرمان-

بوشهر .سال 1364هفته آخر شهریور.

همه بردنی هایم همراهم بود.دو پیراهن  دو شلوار و یک جفت جوراب در ساکی کوچک.

دومین بار بود که به تهران می رفتم  هردو هم سال 64.

بلیطم برای ساعت 4 بود.5/3 آنجا بودم.گاراژ ایران پیما.چند سرباز با ساک های بزرگ سربازی و زن ومردی که سعی داشتند بچه ی گریان  خسته از گرما را آرام کنند تعدادی از کسانی بودند که آنجا نشسته بودند .اتاقکی کوچک کنار در ورودی گاراژ با پنکه ی سقفی که بود ونبودش فرقی نداشت.

۴/۵ بود که اتوبوس راه افتاد.روبروی کارخانه وزیری اولین توقفش بود.قالبی یخ برای خنک نگه داشتن آب.سعی کردم دستان شاگرد اتوبوس را نبینم اما نشد.جای انگشتانش نشان گذرایی روی (سانچه) قالب یخ گذاشت.چرب وسیاه.

بوی میگو عرق مسافران روکش های چندین ساله صندلی ها وسیگار گرمای هوا وباد داغ درون اتوبوس را به شکنجه گاهی بدل ساخته بود.

تناج (پلیس راه) که رسیدیم ناله ترمز اتوبوس بهانه ای بود برای گریه ی کودک.گرما و گریه  چرخه ای بود که پدر ومادر توان توقفش را نداشتند.

اتوبوس راه افتاد .شاگرد پارچ آب به دست وبا یک لیوان به سراغ مسافران آمد.چاره ای نبود همان یک لیوان  بود و لبهای خشکیده  مسافران .شیشه شیر کودک نیز از آبی که با یخ چرب شده کارخانه وزیری خنک شده بود پر گشت.کودک آرام گرفت.

اوج تش باد حوالی برازجان تا دالکی بود.بعد از آن معمولا با دیدن کوه ها به خود می قبولاندیم که دیگر از اینجا هوا خنک تر می شود.

آینه ی جلوی اتوبوس صورت راننده را برای مسافران وصورت مسافران را برای راننده آشکار می کرد.صورت عرق آلود وتپل سرخ از هرم گرما وسبیلی که حالا جایی برای توقف قطرات عرق شده بود وسری کم مو آن چیزی بود که آینه از راننده می گفت.لیوان راننده چینی بود وآن را در قالبی که به داشبورد گیر داده بودند گذاشته بودند.تیرگی مانده از چای آن را کدر تر از آنچه بود نشان می داد.

کنار تخته (شهری از توابع کازرون)رسیدیم .راننده اتوبوس را در جایی که تعدادی اتوبوس دیگر هم ایستاده بودند نگه داشت.سمت راست توقفگاه قریب به هشت مغازه وروبرو یک سالن غذاخوری قرار داشت.اجناس درون مغازه ها زیاد فاصله نگرفتن از بوشهر را خبر می داد.خارک رطب چای شربت اسباب بازی ولباس های خارجی فصل مشترک همه مغازه ها بود.

نوشابه نوشیدنی دلچسبی بود که گرما وعطش مسافران را اندکی کاهش می داد.سربازان زود تر از بقیه ی مسافران جلوی مغازه ها بودند.سرباز بغل دستی من هم بین آن ها بود.

-دانشگاه قبول شده ام .برای ثبت نام می روم.رشته ی ادبیات فارسی.دانشگاه علامه طباطبایی... پاسخ های کوتاهم به بغل دستی ام بود...

دو روز بعد از این اتوبوس نشینی دانشگاه بودم.ساختمان مرکزی سالن ثبت نام ودانشجویانی که برخی از آنها هنوز وهمیشه در دلم خواهند ماند.

علیرضا آرمان عباس صیادی علی یعقوبی محمود نوری تورج محبی کرامت نوری جواد فخاری  مرحوم محمد حسن سیروس و...