X
تبلیغات
زولا
دوشنبه 30 تیر‌ماه سال 1393

یار---از دل نوشته های پیشین

به باغ شمالی رسیده بودند .چاه امروز تلالو دیگری داشت.دول را ازچاه بالاکشیدوخودش را در آب نگاه کرد گردی صورتش با حرکت آب چین برمی داشت.صورتش امروز زیباترشده بود. ملاسی را از آب چاه برکردند.چمبرک را را روی سرش جابجا کرد وبا کمک بگو  ملاسی را روی سرش گذاشت.به بگو هم کمک کرد تا آماده  حرکت شود.دریا آرام بود ولنج ها دردوردست درست روبروی آقای سیداحمد مشغول کشیدن جل بودند.از کنارنخل های باغ محمدی ابریم گدشتند."چته امرو چقد تند می ری یواش تر "اما شهرو انقدر در خود بود که صدای بگو انگار هشداری بود برای تندتررفتن.

ملاسی لب بر می زد آب شانه های شهرو را نوازش می کرد.قطره های آب از سرشانه هایش می گذشت وتن اورا به لرزشی خوشایند می انداخت."نمی رسیم هم .امروز روز سوم که رفته اند.امروز باید بیان شاید هم اومده باشن."واگویه های شهرو را بگو شنید.قدم هایش  راتندترکردتا به شهرو رسید."ها حالا فهمیدم امرو چه مرگته" شهرو نخواست صدای بگو را بشنود.دلش نمی خواست شور درونش را با کسی تقسیم کند.رسیده بودند شهرو حتی خداحافطی هم نکرد.در سرا باز بود.خم شد تا بتواند از در عبورکند.به طرف خمره رفت وآب ملاسی را توی خمره ریخت.مادرش روی سکنچه ودرست زیر میلاک که به دیوارآویزان بود تک می بافت.به درون اتاق در هیرونی رفت .در صندوق لباسی را باز کرد. آینه را درآورد.میل سرمه را هم برداشت وزیر چشمش را با خط باریکی سیاه تر کرد آینه را به چشمانش نزدیک تر کرد.چشمش درشت تر شده بود.مینارش که خیس شده بود را از سرش بازکرد ومیناری که مادر حسین شب واطلبون برایش آورده بود بوشید.ایستاد چرخی زد.پارچه لباسش را باباش از کویت خریده  بود.زمینه آبی با گلهای صورتی.گونه هایش را فشار داد وچند لحظه محکم  فشارداد.مینارش را مقداری عقب کشید.شیار صافی موهایش را جدا کرده بود.روغن هندی برق زیبایی به موهایش داده بود.

"گمانم یاردرراهست شهرو       که این دل شوردرسر دارد امشو"

ازشعری که زمزمه کرد خنده اش گرفت."هنوز که شو نشده"

به طرف مادرش رفت."دی جون سلام" مادر سرش رابلند کرد وزیرلب چیزی گفت که شهرو نشنید.کنارمادرش ورو به در حیاط نشست...

صدای تک تک در شهرو را از جا پراند."حسین" مادر صدای دخترش را شنید."ها حسینن برو ببینم چکارداره"شهرو رفته بودومادر انگار داشت با خودش حرف می زد.

"سلام.هنوز خونه نرفتم گفتم اول بیام اینجا پیش...".شهرو سرش را بلند کرد.حسین سخنش را گم کرد.بوی شرجی ،دریا،میگو و تن حسین تپش قلب شهرو را بیشتر کرده بود.چشمان حسین صورت شهرو را می گشت.انگار می خواست همه جای آن  را به درون خود بکشد.حسین ظرف میگو را به طرف شهرو گرفت.چشمان مادر به طرف در برگشت.ظرف  در دستان هردونفر مانده بود.

 

                                 آبادان –پاییز 81

سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1393

چشم

سینی کوچکتر از آن بود که به تمامی زیر هندوانه بنشیند.چاقو که از پهنای هندوانه بیرون آمد  رد سرخی را به همراه خود بر روی زیلو پخش کرد.

عامو محد این بار چاقو را عمودی از گوشه ی هندوانه  جایی که مرز سفیدی وسرخی بود فرو کرد وبا دقت تمام دور آن را برید وسپس درون آن را هم از دو جهت برش داد ومکعب های کوچکی را برای برداشتن آماده کرد.

عامو محد درست از وسط هندونه تکه ای را کند وتخمه هایش را درآورد وبه سمت دهان  فرزندش برد.دی ابریم قبل از رسیدن دست عامو به دهان فرزند با گوشه مینارش دور دهان جگر گوشه اش را خشک وپاک کرد.عامو محد دست راستش که زخم روزگار اثر خود را برآن گذاشته بود به زیر تن فرزند برد واو را مقداری بالا کشید.وبا دست دیگر تکه ای هندوانه در دهان فرزند گذاشت.

لثه اش را که فشار داد آب از دوطرف لبش بیرون ریخت.

-دی بخور شیرینن .قربون چیشات بگردم.

دی ابریم باز هم اینبار با دستمالی که به لباس فرزند سنجاق کرده بود لبهایش را خشک کرد.عامو محد فرزند را آرام روی پتو خواباند.

چشمان فرزند شیرین شده بود مثل وقتی که پدر او را کول می کرد وبه دریا می برد وبرایش شروه می خواند...