X
تبلیغات
زولا
پنج‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1393

صبح فطر-تقدیم به شادروان سید عبدالرسول صفوی

اذان که تمام شد  نوای الوداع یا ماه صیام الوداع یا شهر رمضان موذنین اتمام رمضان وآغاز شوال را ندا داد.

لباس های فردایم آماده بود .پیراهنی آستین بلند با خط های عمودی سبز وزمینه سفید وشلواری قهوه ای که پدر از کویت آورده بود وکفشی مشکی با سوراخ هایی روی آن که مادر از بندر خریده بود.

به عادت هر رمضان باز هم زمان سحری بیدارمان کرد اما  این بار فقط لیوانی آب.

-بخوس (بخواب) دی .بیدارت می کنم.

خوابم نبرد.صدای اذان آن روز بیشتر از روز های دیگر حتی اذان های مغرب مزه داد.هنوز آفتاب روز دیارم را خبر نداده بود اما همه اهل خانه آماده بودیم .همه اهل خانه ها آماده بودند.

-الصلاه ...الصلاه ...ایها المسلمون الصلاه ...

پدر چند (نوت) اسکناس را که از دیشب روی تاقچه کنار قرآن گذاشته بود برداشت وشمرد ودرجیبش گذاشت.دستم را روی جیبم گذاشتم  پول من هم سر چایش بود.

به همراه پدر ودو برادرم از درب (کوادی )شرقی حیاط خارج شدیم.آرام راه می رفتیم وبرخی جاها شلوارمان را مقداری بالا می کشیدیم تا سبخ ها بر پاچه شلوارمان ننشیند.

چاره ای نداشتم .در آن مسیر می بایست بوی در خت گل ابریشم را  آن هم اول صبح تحمل می کردم.همیشه بوی تند گل های آن سرگیجه ام می انداخت.قدم هایم را تند کردم .پدر که متوجه حالم نبود بلند اما نه تشر وار گفت:یواش تر .جایی که دیگر بوی گل ابریشم اذیتم نمی کرد ایستادم .

در حیاط باز بود.دری چوبی دولنگه ای نه چندان پهن.در که باز می شد آغاز دالانی (طارمه) دومتری بودوبعد از آن حیاطی که چند اتاق از جنوب به شمال در یک ردیف قرار گرفته بودند.دو طرف طارمه هم چند سوراخ بود که یک سر آن درون اتاق های مجاورش بود.حیاط قدیمی .همان حیاطی که سال پیش از آنجا بیرون آمده بودیم ودر منزل نوساز دیگری ساکن شده بودیم.خانه ما بخش جنوبی حیاط بود.حالا فقط عامو حسین وخانواده در آن زندگی می کردند.

توی حیاط روبروی طارمه بچه های عمو فوتبال بازی می کردند.

-سلام ککا .عمو حسین وزن عمو روی سکنچه نشسته بودند وچای می خوردند.

-بسن دیگه .بچه ها با تشر عمو به سمت چاه آب که سمت چپ  انتهای طارمه  همان چاهی که ابراهیم یک بار درون آن افتاد رفتند  تا آب به دست وپاهای خاکی خود بزنند.

درب حیاط آقای امام حسن –قدمگاه- باز بود .پدر وعمو به سمت قدمگاه رفتند .ستون سمت راست در قدمگاه را بوسیدند و داخل شدند.من هم.محوطه ای کوچک که درون آن قبری بود که با پارچه ی سبزی سرتاسر پوشیده شده بود.شمع های سوخته در چند نقطه سوراخ هایی روی پارچه ایجاد کرده بودند.دور تا دور قبر تمام کف قدمگاه با زیلو هایی که مثل آن توی حسینیه هم پهن بود پوشیده شده بود.محوطه درونی به شکل چهار گوش وهر گوشه ای دارای تاقچه ای .سقف نیز به گنبدی زیبا که ساخته بناهای چیره دست آن زمان بود ختم می شد.جایی که گنبد شروع می شد دو چندل به شکل ضربدری با رنگ سرخ توی دیوار فرو رفته بود .روی یکی از آن ها شال سبزی افتاده بود که به نظر می آمد آن را کسی به بالا پرت کرده وروی یکی از چندل ها نشسته است.در انتهای یکی از چند لها فاصله میان دیوار وانتهای چندل سوراخ کوچکی بود که  از خس وخاشاک درون آن می شد حدس زد گنجشکانی این فضای امن را برای زندگی انتخاب کرده اند.

توی تاقچه ی سمت راست عکس قاب شده ی بزرگی بود که همیشه دوستش داشتم.آقای زیبا وقوی هیکل با لباسی سفید عبا وشالی مشکی که دو زانو بالای تصویر نشسته بود.روی پاهایش شمشیر درازی بود که نوک آن با شمشیرهای دیگر فرق داشت ودو سر بود.یک دستش هم روی قبضه ی شمشیر بود.صورت بسیار زیبا وچشمانی مشکی وکشیده وابروانی پر پشت  داشت .هر وقت که به اون عکس نگاه می کردم حسم این بود که انگار فقط به من نگاه می کند.پایین عکس نیز سه نفر جوان نشسته بودند و به بالای تصویر همان جا که آن بزرگوار نشسته بود نگاه می کردند.تصویر شیری که در انتهای قاب بود ونوری که ازبالا ی تصویر بر نشسته گان درون قاب می تابید عظمت آن را برایم صد چندان می کرد.

چراغ نفتی وسه چهار جانماز در تاقچه ی دیگر بود که تمیزی وبوی خوش جانماز ها نشان از خوش سلیقگی مشهدی عوض وهمسرش دی جابر داشت.به تاسی از پدر دور قبر چرخیدیم وبیرون آمدیم.حیاط حسینیه تقریبا شلوغ بود.بوی آشنای این روز یعنی بوی گلاب تقریبا روی بدن همه آدمها  نشسته بود.داخل حسینیه از دیشب تمیز تر بود وحسابی آن را جارو کرده بودند.انتهای حسینیه کنار منبر عامو حاج محلی(محمد علی) وشاه عبدالرسول نشسته بودند. تا به کنار آن ها برسیم  چند نفری هر کدام مقداری پول به دست پدر دادند.یکی از آن ها گفت :دوتاش مال ... ودوتای دیگه اش هم بدین به ... تعجبم از اینکه فقط دوتا اسکناس داده بود اما گفت دوتاش مال ... ودوتاش هم بده به ... بی پاسخ ماند.عامو حاج محلی شاه عبدالرسول وپدر خانه هایی را که نماز گزاران باید سر می زدند مرور کردند .

عامو حاج محلی که برای درست کردن بلند گو بلند شد چند نفر به او هم مقداری پول دادند واسم  هایی گفتند که نشنیدم.

الصلاه ... الصلاه ...

نماز شروع شد.شاه عبدالرسول جلو ایستاده بود.عبایی قهوه ای ونازک به اندازه ای که سفیدی پیراهن وآبی شلوارش ونیز ترک های پاشنه پایش را نمی توانست پنهان کند روی دوشش بود.

هنگام قنوت که می رسد زمزمه نماز گزاران بیشتر می شد ...اهل الکبریاء والعظمه...

با هر بار رکوع وسجده دستم را روی جیبم می گذاشتم تا پولم نیفتد.نماز که تمام شد یکباره همه برخاستند وهمدیگر را بوسیدند . گویی رسمیت آغاز عید را فقط نماز عید نشانه بود.باز هم چند نفری که پدرم را بوسیدند پولی را به پدر دادند وبا زهم اسامی را برای رساندن آن پول ها به دستشان بردند.تعدادی هم به شاه عبدالرسول وعامو حاج محلی پول دادند..یادم آمد اگر بیشتر معطل کنم به خواسته ام نمی رسم. فرصتی برای پرسیدن نداشتم.از حسینیه بیرون آمدم .تقریبا پنجاه متر بعد از خونه عامو غلومرضا سمت چپ انتهای کوچه احمد زالی وقاسم شنبدی خونه حسین برزگر بود .کوچه پراز بچه های هم سن وسال بود که زودتر رسیده بودند وخریدشان را کرده بودند.بمبله ای (بادکنک ) دراز و رنگارنگ که بچه ها می گفتند برزگر از کویت آورده.آنچه نصیبم شد بمبله ای بود سفید  با خطوط رنگی زیاد ومتنوع ونی کوچکی برای باد کردن بهتر آن که پیکک می نامیدنش.